مـهرگــان
چو نو کردی نوای "مهرگانی" / ببردی هوش خلق از مهربانی
قالب وبلاگ

به کدامین نقطه تاریک می برد مرا این سمند سرکش؟

شاید گمان می کند خورشیدی در دوردست هاست،

آنجا که ستاره ای طعمه سیاه چاله ای می شود،

من اما باز به امید انفجار عظیم دیگری میمانم....

-----------------------------------------------------

مجتبی مجدیان - هفتم تیرماه یکهزار و سیصد و نود

[ چهارشنبه ۸ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ] [ مجتبی مجدیان ] [ نظرات () ]

بین من و تو حرفهای ناگفته زیاد است
 و پس از هر دیدار
نگاه های ناتمام،
انگار فقط بغض هایمان کامل است....*

 

--------------------------------------------------------------

*مجتبی مجدیان - چهارم خرداد یکهزار و سیصد و نود

[ چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٧:٠۱ ‎ب.ظ ] [ مجتبی مجدیان ] [ نظرات () ]

تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم
 آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم
 با آسمان مفاخره کردیم تا سحر
 او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم
او با شهاب بر شب تب کرده خط کشید
 من برق چشم ملتهبت را رقم زدم
 تا کور سوی اخترکان بشکند همه
 از نام تو به بام افق ها ،‌ علمزدم
 با وامی از نگاه تو خورشید های شب
 نظم قدیم شام و سحر را به هم زدم
 هر نامه را به نام و به عنوان هر که بود
 تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم
 تا عشق چون نسیم به خاکسترم وزد
 شک از تو وام کردم و در باورم زدم
از شادی ام مپرس که من نیز در ازل
همراه خواجه قرعه ی قسمت به غم زدم

-------------------------------------------------------------

حسین منزوی - از مجموعه شعر "از کهربا تا کافور"

[ یکشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ] [ مجتبی مجدیان ] [ نظرات () ]

قرارمان فصل انگور...

شراب که شدم بیا...

تو جام بیاور...

من جان !!!!

 

[ سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ۳:٠٧ ‎ب.ظ ] [ مجتبی مجدیان ] [ نظرات () ]

تنها مرگ است که دروغ نمی گوید

حضور مرگ همه موهومات را نیست و نابود می کند

ما بچه مرگ هستیم ومرگ است که ما را از فریب های زندگی نجات می دهد و در ته زندگی اوست که ما را صدا می زند و به سوی خودش می خواند.

در سن هایی که ما هنوز زبان مردم را نمی فهمیم اگر گاهی در میان بازی مکث می کنیم برای این است که صدای مرگ را بشنویم...

--------------------------------------------

صادق هدایت - قسمتی از کتاب بوف کور

[ شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ٢:٥٢ ‎ب.ظ ] [ مجتبی مجدیان ] [ نظرات () ]

پشت همین چراغ قرمز اعتراف کردم که دوستت دارم!
تا هر جا مجبور شدی کمی مکث کنی یاد عشقمان بیفتی!
چه می دانستم بعد از من قرار است تمام چراغ های زندگیت سبز شوند!*

-----------------------------------------------------

*میلاد تهرانی

[ شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤٥ ‎ق.ظ ] [ مجتبی مجدیان ] [ نظرات () ]

مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان...

[ سه‌شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ۱:٥٤ ‎ب.ظ ] [ مجتبی مجدیان ] [ نظرات () ]

شعر؛ صغیرترین گناهی است که به گردن دارم

تو اما،

آن گناه کبیره ای که هنوز امیدوارم خدا به من ببخشاید...

 

[ سه‌شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ ] [ مجتبی مجدیان ] [ نظرات () ]

مسافری که به انتظار و امیدش نشسته اید
از کجا که هم از نیمه ی راه
باز نگشته باشد ؟

 

--------------------------

احمد شاملو

[ پنجشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ٧:٤۱ ‎ب.ظ ] [ مجتبی مجدیان ] [ نظرات () ]

روزگار غریبی است نازنین
خواب آب می بیند
دریا....

-----------------------

فاخته یاوری

[ پنجشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ٧:۳٤ ‎ب.ظ ] [ مجتبی مجدیان ] [ نظرات () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب